تبليغاتX
نسیم امید


نسیم امید

دل نوشته های مرد گیلک



تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی "ها" می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

محمد علی بهمنی

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 21:48 توسط نیما| |

آهنگ بلاگ: " تاتی بوکون" با صدای خانم " روح انگیز میرزایی"

متن گیلکی ترانه:

زمین سرده، اسمان دوره تاتی بوکون

جه تی نیشتن آی می دیل پوره تاتی بوکون

تاتی بوکون تی قد ره ماما بیمیره 

پیله بیبی تی دستانا حنا بیگیره

الان چی جای نیشتنه واسی ویریشتن

کرا مرا کوشتندره تی درد نیشتن

ویری ویری بینیشته آدمان بال کس نیگیره

ویری ویری بینیشته آدمان بال کس نیگیره...

شعر در واقع لالایی گونه ای است که مادر برای کودک نوپای خود می خواند و از آرزوی خود برای برخاستن و بزرگ شدن کودک با او سخن می گوید. چرا که کسی به کمک آدم های نشسته برنمی خیزد! 

متن فارسی ترانه:

زمین سخت و آسمان دور است، تاتی تاتی کن

دل مادر از نشستن تو پر غصه است، تاتی تاتی کن

مادر برای قد و بالایت بمیرد، تاتی تاتی کن

تاتی تاتی کن بزرگ شوی دستانت را حنا بگیرم

چه جای نشستن است باید برخاست

درد برنخاستن تو دل مادر را می رنجاند

برخیز، برخیز که کسی به یاری نشسته ها نخواهد آمد...

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 15:31 توسط نیما| |

1- "تقدیم به دوست عزیزم

به پاس دوستیمان

و به امید روز های آینده

بهار 63"



هوای کوی تو از سر نمی رود آری

غریب را دل سرگشته در وطن باشد

بیان شوق چه حاجت که حال آتش دل

توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

بسان سوسن اگر ده زبان شود حافظ

چو غنچه پیش تواش مهر بر دهان باشد...


2- انسان بیش از زندگی است، آنجا که هستی پایان می یابد او ادامه می یابد...(دکتر شریعتی)


از دو نوشته بالا اولی به خط نیلوفر است تقدیم به سعید و دومی به خط یکی از بچه های گروه کوه تقدیم به من! اولی با خودکار سیاه نوشته  شده و دومی با زوان نویس سبز! تاریخ اولی مشخص است و تاریخ دومی همین دو هفته پیش بوده. اولی هدیه ای به پاس دوستی ای بوده و دومی یادگاری برای اعضای شورای سال 87- 88 گروه کوه دانشجوی شریف. از ظاهر نوشته ها بر می اید که در ابتدای کتابی نوشته شده باشند.اولین نوشته در ابتدای کتابی قطور با برگه های کاهی و ضخیم که در طی 25 سال گذشته نم گیلان و غبار تهران هر دو با هم بر رویش نشسته اند، نوشته شده است و دومی بر روی کتابی در قطع تقریبا جیبی! که کاغذ هایی سفید و مرغوب دارد و هنوز غبار سال و ماه و لکه چای و دست کثیف و ... بر آن ننشسته است.عکس جلد کتاب احتمالا کار شما را برای حدس زدن نام کتاب ساده کرده است. " حافظ شیراز، احمد شاملو" غزلیات حافظ با تصحیح احمد شاملو. 

نخستین غزلی که یاد دارم از حافظ خوانده ام غزل " واعظان کاین جوه در محراب و منبر می کنند"  بود که پدر در یکی از نامه های خود نمی دانم به چه کسی آن را آورده بود. نوجوان بودم و چیزی در حال شکل گیری بود. حریص بودم و خواننده هر چه دم دست. خواندنی های در دسترسم کتابخانه ای بود پر از رمان های روسی و فرانسوی و " کلیدر" و پشت بامی پر از کتاب های " صمد بهرنگی" و کتاب ها و یاد ها و نامه ها و خاطراتی از زمان جوانی پدر و مادر. و من هم فضول و مشتاق برای خواندن همه ی اینها... بگذریم... 

اولین غزلی که از خواندن آن ذوق کردم و فکر می کردم که فهمیده ام اش غزل "گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود" بود. دومین و سومین و چندمین اش را یادم نیست ولی یادم است که جای حافظ خانه از قفسه کتابخانه به کنار تخت من انتقال پیدا کرد! 

دانشجو که شدم و خوابگاهی، چندی بدون حافظ طاقت آوردم. ولی بعد که کار به خارش و اینها افتاد حافظ را از خانه به خوابگاه آوردم! و هر چه گفتند که این کتاب مال تو نیست و چه و چه به خرجم نرفت! و خانه بی حافظ ماند تا همین چندی پیش که خودم دست به کار شدم و حافظی برای خانه خریدم! خلاصه که ما عاشقی ها کرده ایم با این حافظ تقدیمی به پدرمان در بهار 63! ولی همواره غصه می خوردیم که چرا این همه سنگین است و قطور و غیر قابل حمل! تا آنجا که تن به نسخه علامه قزوینی که در بازار به هزار و یک قطع و نوع و خط و ... موجود است، دادیم. بحثم این نیست که کدام نسخه معتبر تر است یا چه، بحثم 25 سال خاطره است. (گرچه سهم من از این 25 سال تنها 10 سال آن باشد) و انسی که من با بیت ها و غزل های این نسخه گرفته ام... باز هم خلاصه اینکه در دو هفته گذشته ما از دریافت این هدیه به شدت خرذوق می باشیم و باز هم شروع کرده ایم به عاشقی کردن با حافظ و غزل هایش... خدا خیر دهاد کسی را که پیشنهاد این هدیه را داد... ممنون! 

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 4:14 توسط نیما| |

گاهی چقدر خوب است که می توان با پاک کردن شماره ای از حافظه گوشی و به یاد نیاوردن آن تمام راه های ارتباطی منجر به شخصی را قطع کرد! و چقدر عذاب آور است آن زمان هایی که هر چفدر پاک می کنی فوج فوج خاطرات و یادهاست که هجوم می آورد و بیچاره ات می کند...

شیشه پنچره را باران شست...

از دل من اما چه کسی یاد تو را خواهد شست...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 1:34 توسط نیما| |

فیلم "knowing" را دیدیم... فیلم چندان برجسته ای به چشممان نیامد! تنها این بیت بود که زمزمه می کزدیم بعد دیدنش!

"آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست

عالمی از نو بباید ساخت و از نو آدمی"

 

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 23:16 توسط نیما| |

وضع الهام خراب است! یعنی دیگر سراغمان نمی آید! رویا که دیگر حرفش را هم نزنید!  چند وقتی هست که نخوانده ایم، ندیده ایم، نیاندیشیده ایم، نگفته ایم، ننگاریده ایم،نسروده ایم، ننواخته ایم و کسی ننواختتمان! چند وقتی است به قول "سهیل محمودی" عاشقی نکرده ایم. چند وقتی است که خرذوق نگشته ایم از خواندن شعری جدید! چند وقتی است که فحش نداده ایم به چندین نسل اینورتر و آنورتر نویسنده که " آخه از کجا... " یا آهنگی پایکوبان بر سر آتش ننشاندتمان! یا ...
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 22:45 توسط نیما| |

- من در دوره ای از زندگی غلطی کرده ام که بدون این که کسی ناراحت نشود نمی توانم از دست عواقبش راحت شوم. حال این وسط حق با بقیه ی  زندگی من است یا بقیه ی زندگی بقیه، نمی دانم. فقط می دانم که فایده ای ندارد.هر چند تا امروزی که فردا شود چیزی تغییر نخواهد کرد و اوضاع روز به روز پیچیده تر خواهد شد...

- یک بار اسکناسی پیدا کردم که پشتش کسی استقاسه کرده بود از درگاه باری تعالی که مانند خر در گل گیر کرده ام . خدایا مددی!...

- ضرب المثلی هست که می گوید قبله آدم نماز خوان راست است! یعنی اگر نماز خوان باشی به دنبال قبله نمازت قضا نمی شود. البته من این مثل را به گیلکی شنیده ام " نماز خوان قبله راسته" و اگر در فارسی نیز رایج است از چند و چون آن اطلاعی ندارم. خلاصه اینکه ما چند وقتی هست که به دنبال قبله ایم و نمازمان در حال قضا شدن است!

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 22:30 توسط نیما| |

1- در آغوشم خوابیده مانند عروسکی و نفس هایش شیشه ی عینکم را تار می کند. چسبیده به من و سخت نفس نفس می زند. نوازشش می کنم تا آرام بگیرد...

2- می گوید که چندی است کسی دنبالش است. می خواهد که بیشتر آشنا شوند. می گوید که محلش نذاشته و این بار طرف آدرس منزل را خواسته تا با خانواده مزاحم شود. می گوید که آدم معقول و مهربانی به نظر می رسد. می گوید که می خواهد جواب بدهد و یک آدمک غمگین هم آخر پیامکش می گذارد...

3- صدای آ.خ و ا.و.خ است که در فضای حمام می پیچد...

4- ایستاده جلوی من و آرام و قرار ندارد و سیل جمله ها و اداهای کودکانه که از سر و صورتش می بارد.سیلی که هر بار که فروکش کند اشک است که از آسمان می بارد... مثل همیشه فقط نگاهش می کنم، با چند کلمه ای که گهگاه می پرانم...

5- دست در جیب کاپشن در زیر آسمان پر تلاطم شهر قدم می زنم. و از همیشه تنها ترم...



نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 19:23 توسط نیما| |

از تنهایی مگریز به تنهایی مگریز گه گاه آن را بجوی و تحمل کن... دوست دارم تنها باشم. دوست دارم کمی خلوت باشد دور و برم، کمی مجبور نباشم جوابگوی اطرافیانم باشم، دوست دارم سکوت محض را که فقط صدای نفس هایم مزاحمش باشد. کمی راحتم بگذارید. خودم دوباره خوب می شوم! قول می دهم!
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:15 توسط نیما| |

امروز از خودم خجالت کشیدم! تو آنجا ایستاده بودی و باران می بارید حالا بماند از کجا! و من آنجا ایستاده بودم و خجالت می کشیدم...

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 20:33 توسط نیما| |


Design By : Night Skin