تبليغاتX
نسیم امید


نسیم امید

دل نوشته های مرد گیلک



از تنهایی مگریز به تنهایی مگریز گه گاه آن را بجوی و تحمل کن... دوست دارم تنها باشم. دوست دارم کمی خلوت باشد دور و برم، کمی مجبور نباشم جوابگوی اطرافیانم باشم، دوست دارم سکوت محض را که فقط صدای نفس هایم مزاحمش باشد. کمی راحتم بگذارید. خودم دوباره خوب می شوم! قول می دهم!
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:15 توسط نیما| |

امروز از خودم خجالت کشیدم! تو آنجا ایستاده بودی و باران می بارید حالا بماند از کجا! و من آنجا ایستاده بودم و خجالت می کشیدم...

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 20:33 توسط نیما| |

برخی چیزها هست که تنها بار اول تجربه کردنشان لذت بخش است و بار دوم و چندم که به سراغشان می روی آن لذت دفعه ی اول را بازنمی یابی...مانند این فلافلی که ما امروز خوردیم به یاد دو سال پیش که با داوود عزیز در زیر بارش برف قدم می زدیم و فلافل بندری با ترشی می خوردیم. مزه فلافل داغ و ترشی که مقادیری برف در فاصله هر بار گاز زدن بر روی آن می نشت هنوز هم در دهانم هست. به خصوص که گشنه بودم و دستانم یخ زده! و فلافل داغ بود و تند! خلاصه امروز به یاد آن روز به همان مغازه رفتم. لیکن تنها و برف هم نمی بارید و چندان هم سرد نبودیم و گرسنه! این بار فلافل بی ترشی خوردیم که نه داغ بود و نه با مزه برف همراه! و اینچنین بود که آن لذت قبلی تکرار نگشت و فقط یادی در خاطر را زنده تر کرد! 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 21:51 توسط نیما| |

امروز با این بیت از خواب برخواستم:

هر که دل آرام دید از دلش آرام رفت

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت...

بعد که شعر را در ریرا جستیم دیدیم حیف است که لذت کامل خواندن این غزل شیخ ازل را از شما دریغ بداریم! 

پس این شما و این هم شیخ! 

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت   چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بی‌دل بدیم       پرده برانداختی کار به اتمام رفت 

ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت      سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت 

مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت 

عارف مجموع را در پس دیوار صبر طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت 

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی   حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت 

هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت   آخر عمر از جهان چون برود خام رفت 

ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان   راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت 

همت سعدی به عشق میل نکردی ولی   می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت 



نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 19:49 توسط نیما| |

عارت آمد که دمی قصه‌ی ما گوش کنی؟           قصه‌ی غصه این بی‌سر و پا گوش کنی؟
پادشاهی تو، ازین عیب نباشد که دمی             حال درویش بپرسی و دعا گوش کنی
چه زیان دارد؟ اگر بی‌سر و پایی روزی               عرضه دارد سخنی وز سر پا گوش کنی
گوش بر قول حسودان مکن، این را نه رواست      که صوابی بگذاری و خطا گوش کنی
با تو از راستی قد تو می‌باید گفت                    کان چه از صدق بگویم به صفا گوش کنی
خلق گویند که: با او سخن خویش بگوی             من گرفتم که بگویم، تو کجا گوش کنی؟
به خدا، گر بودت هیچ زیان گر نفسی                قصه‌ی اوحدی از بهر خدا گوش کنی

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:59 توسط نیما| |

دوست دارم دست در دماغم کنم و آن درون  را خالی سازم! شاید باز شوند مجاری بسته تنفسی! حیف که اطراف کمی شلوغ است!

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:44 توسط نیما| |


Design By : Night Skin